من، يك سليته - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 20:50
٢٨ دي ٩٧ ناله هايي دارم كه توان گفتنش رو ندارم. من تو مواجهه با ترس هام تقريبا هميشه خراب كردم، از تقويم مي ترسم! اول وقتي كه ساناز مهاجرت كرد حسش كردم، اين حس رو يكمي بعد براي بقيه دوست هام گرفتم و ا
ناگفته نماند... - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 20:50
دو روز پیش بود، رفتم پیش روانشناس. یکم سبک شدم. هنوز نتونستم خیلی راحت بشم باهاش و طبیعیه. خیلی اجق وجق بهش توضیح دادم از آدمی که بودم و احساس عدم امنیتی که دارم رو بهش توضیح دادم. ننوشتم اینجا ولی ال
بزرگ شو... - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 20:50
یه متن بلند بالا نوشتم و توش از عالم و ادم غر زدم.ولی این بچه گانه ست که من همش غر بزنم و فس بشم و کاری نکنم!این خیلی مسخره ست!چند روز پیش پیج جواد عزتی رو نگاه میکردم، چقدر آروم و بی حاشیه دوست داشتن
فصل جدید - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 20:50
یکی دو ماه پیش من به یه خدافظی احتیاج داشتم و اعلام همگانیشاینکه من میخوام تموم شه این دورانی که .. هر جوری بود این متن رو نوشتم:سلامشايد چون ميدونم متن بلند نميخونيد اين متن رو طولاني ميكنمزندگي عجيب