برمیگردم حتما روزی برمیگردم
-
تاریخ: 1405/5/11 ساعت: 21:20
هر روز شکنجه عجیبی رو دارم تجربه میکنم، خانواده! مادر پدر برادر و عروس ها. فقط کم مونده بردار زاده هم خوردم کنن! میدونم اگه مسیر یه ادم تو یه خانواده تغییر کنه همه در مقابلش جبهه میگرن و وقتی تو خانواده پر جمعیت باشی این زجر چند برابر میشه :) اینکه چرا پول تو هدر میدی مسواک برقی میگیری یا چرا اصن کت...
من نمی دونم وقتی می بینمت خودمو گم میکنم یا وقتی نمی بینمت. من میدونم دوستت دارم
-
تاریخ: 1405/5/11 ساعت: 21:20
انگار دوباره وقت نوشتن شده! استرس، اضطراب، دلهره، یعنی وجودی که من کسری از اون هستم!بعدد از تقریبا یک سال دیدمش!برای نقش بازی کردن بخوبی بزرگ شدم، میتونم احساسمو پنهان کنم، میتونم چیزی که نیستم رو نشون بدم، میتونم عکس چیزی که هستم رو به نمایش بذارم!بخوبی بعد 5 سال از یه آدم گوشه گیرِ کم حرف، شدم کسی...
چقدر دیگه بخوام و نشه
-
تاریخ: 1405/5/11 ساعت: 21:20
تمام، بی سلام و والسلام، این منم، بی هیچ راه برگشتاین منم، شت ترین حال ممکن، این منم بی سلاح ترین، این منم لوزرترین، این منم، عریان، این منم با دست های خالی، منم، درمانده، منم اونی که همه چیز رو از دست داد برای بدست آوردن این خلاء احساسی، این منم که بهترین دوست های خودش رو قربونی کرد، از دست داد، تا...
من نمی دونم، وقتی می بینمت خودمو گم میکنم، یا وقتی نمی بینمت. من میدونم دوستت دارم ❤
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 20:36
انگار دوباره وقت نوشتن شده! استرس، اضطراب، دلهره، یعنی وجودی که من کسری از اون هستم!بعدد از تقریبا یک سال دیدمش!برای نقش بازی کردن بخوبی بزرگ شدم، میتونم احساسمو پنهان کنم، میتونم چیزی که نیستم رو نشون بدم، میتونم عکس چیزی که هستم رو به نمایش بذارم!بخوبی بعد 5 سال از یه آدم گوشه گیرِ کم حرف، شدم کسی...
چقدر دیگه بخوام و نشه؟
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 20:36
تمام، بی سلام و والسلام، این منم، بی هیچ راه برگشتاین منم، شت ترین حال ممکن، این منم بی سلاح ترین، این منم لوزرترین، این منم، عریان، این منم با دست های خالی، منم، درمانده، منم اونی که همه چیز رو از دست داد برای بدست آوردن این خلاء احساسی، این منم که بهترین دوست های خودش رو قربونی کرد، از دست داد، تا...
جاش خیلی خالیه خیلی
-
تاریخ: 1399/1/30 ساعت: 16:54
ننوشتم، اینجا ننوشتم، باید گریه کرد، گریه کرد بحال این کلماتمدت ها گذشته امروز 24 اسفند 98.اگه سال ها بعد بیام و این متن رو بخونم باید بگم که اون هیچ وقت نپذیرفت که حضوری ببینمش و مجبور شدم مجازی حرف
برمیگردم، حتما روزی برمیگردم
-
تاریخ: 1399/1/30 ساعت: 16:54
هر روز شکنجه عجیبی رو دارم تجربه میکنم، خانواده! مادر پدر برادر و عروس ها. فقط کم مونده بردار زاده هم خوردم کنن! میدونم اگه مسیر یه ادم تو یه خانواده تغییر کنه همه در مقابلش جبهه میگرن و وقتی تو خانوا
4 بهمن! بهمن بهمن -_-
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 8:06
4بهمن! نمیدونم شاید باید خیلی شوکه می شدم ولی تا الان فقط سعی کردم شوکه بشم! شاید هنوز باور نکردم! شاید من قبول کردم که همه این ها از روی کج و کاستی های خودم بوده و حتی نمیخوام درصدی به کسی دیگه نسبت
دوستت دارم بانو
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 8:06
17 بهمن 98، با امروز میشه 13 روز از اون دیدار گذشته و من چند روزی هست تصمیم رو گرفتماون اینقدری برام مهم بود و هست که نتونتسم بدون مشورت روانشناس تصمیمی بگیرمبعد دوجلسه بیرون ریختن درونم این نتیجه حاص
آروم باش...
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 8:06
سردرگمیشاید واژه خوبیه واسه اینکه من سال ها روی خودم و احساساتم دارم کار میکنم و همیشه امیدوارم بودم تو همچین شرایط های سختی بتونم راهم رو ادامه بدم و خیلی تو این خونه از غم ساکن نمونم.الان از تو یکی
حالم خوبه!
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:59
به خودم میگم وقتی که حالت بده کلی غر میزنی و بیشتر احوال بدت رو ثبت میکنی! پس اینی که الان هستی چی؟ اینی که بدست آوردی اینی که شدی؟ نمیخوای ثبتش کنی؟!بعد 4 سال بالاخره به یه ثباتی تو احساساتم رسیدم و
برو هر چی شدن رو یاد بگیر!
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:59
شده هیچ وقت آدم بده ی داستان باشی؟بیشتر از یک سال پیش ازم پرسید و هرچی فکر کردم دیدم نه! ولی نوازادی که الان من هستم درست همونجا نطفه ش منعقد شد! درست همونجا که دلم خواست شده حتی یه جا آدم بده قصه باش
ترو جان مادرت!
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:59
شاید بیشترین چیزی که مادرم ازش میترسید سیگار کشیدن من بود!خب بزرگ شدن تو یه چارچوب سفت و سخت و کوچیک با محدودیت های پیچیده و شیطنت های سرکوب شده ی بچگی و روح کوچیکی که داشتم باعث شد به قزوینِ با سیگار
من هنوز زنده ام
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:59
حقیقت اینه که نمیدونم دیگه چرا کمتر مینویسم یا حداقل نمیخوام بدونم!دلم نمیخواد از رویارویی با واقعیت ها بترسم ولی خب :) میترسم. شاید نوشته های اینجا بخشی از واقعیتی باشه که تو زندگی روتینم نمیتونم به
ولي كاش بشه...
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 20:30
خب :((پس زده شدم :(( ميدونستم رفتارم همين رو نتيجه ميده ولي خب :)) منم توانم همينه منم همينقدر ميفهمم و منم همينقدرم، حقير و كوچيك.حالا ديگه نميدونم ميخواد چي كار كنه و حالا ديگه نمي تونم دستي داشته ب
امیدوارم حل شم!
-
تاریخ: 1398/3/24 ساعت: 20:30
امشب 21 رمضان نمیدونم چند قمری که 98 خودمونه، تولد قمری من، روزی که انگاری خیلی دوستش دارمدارم شهر خاموش کلهر رو گوش میکنم و محو سرانگشت هنرمندش هستم و به این فکر میکنم که نباید اینقدر ضععیف و حقیر با
ء،سلام
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 20:50
راستش چند ماهی هست دنبال یه جایی ام که بتونم متن های بلند تری رو به اشتراک بذارم. نه توییتر نه اینستاگرام و نه هیچ شبکه دیگه ای رو پیدا نکردم یا جوری نبود که باهاشون راحت باشم. نمیدونم چرا اینجا، چرا
ذوقِ دوباره
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 20:50
حقیقتا هروقت کاری رو که ذره ای دوست داشتم خواستم که انجامش بدم، تو قدم های اولش جوری ذوق داشتم که همیشه یادم بمونه. خریدن یه دفتر چیه؟! دقیق یادمه روزی بود که مادرم داشت دعای عرفه میخوند و بهم اصرار
دوست های پروازی
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 20:50
با خودم میگم اینجا رو نساختم برای غر زدن نشه از زمین و زمان بنالی. ولی شاید لازمه بمونه تا بدونم و یادم نره بعضی چیز ها رو. خود به خود، بخوای یا نخوای یا مراقب باشی یا نباشی یه سری دوست داری که بسته
ماجرای بذر
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 20:50
جایی که واستادم، بالاست، بالایی که رعشه سنگ های زیر پام رو حس میکنم، جایی که هر لحظه ممکنه بریزه وبریزم!هر سنگی رو گرفتم بیام بالا بهش اعتماد کردم، تکونش دادنم، محکم بود، خوشحال شدم، بغلشون کردم، از